درد

امشب رفتیم و به خواهرک 16-17 ساله ام تعلیم رانندگی دادم. خیلی با استعداد همه چیز را بخوبی فرا می گرفت بماند که من هم بد معلمی نبودم و بخوبی برایش فنون را توضیح می دادم. در حدود 15 استارت و شروع به حرکت که با هم داشتیم فقط حدود 3-4 ریپ زدن داشت که واقعا جای آفرین داره. بخصوص که در اولین استارت و حرکت هم بدون هیچ گونه ریپی ماشین را براه انداخت. خیلی عالی بود و بخوبی پارک می کرد و ماشین را می ایستاند.. یک ساعتی تمرین کردیم و به خانه برگشتیم. حقا که از خانواده ای راننده است_مادربزرگم تا مادرم و من و حالا هم او

با پدر در آخرین کنتاکی که داشتیم در هشتم تیر، بتازگی دارم از سرسنگینی درمی آیم: براش شام می گذارم داغ شود، سفره پهن می کنم، به چشمهاش نگاه می کنم و ... تازه دوباره دارم پدر حسابش می کنم درحالیکه پیشم کرک و پرش ریخته است و حناهاش برام رنگی ندارد یا دارد و نمی گذارم دیگر روبرویم به جولان دهی ِ پدرانه اش استارت بزند..

خلاصه می خواستم جو ِ خانوادگی_ خیر ِ سرم_ ایجاد کنم و به خواهرک گفتم: به پدر گفتی که با هم کجا بودیم؟ می خواستم قضیه ی اینکه من بهش تعلیم رانندگی داده ام را با آب و تاب تعریف کند کمی جو خانه شاد شود و پدرم به من مباهات کند که : ایولله دخترم که به او تعلیم داده ای و .. . دیدم دارد از دور ایما و اشاره می آید که یعنی "نه؛ قاتی می کند". از آن طرف مادرم هم بهش ملحق شد که : آره. نگید. قاتی می کند"

ما 4 زن_ مادرم و ما سه تا_ به مثابه بره هایی شده بودیم که از یک نر می ترسند. من اما نه. برایم بی تفاوت بود_می خواست قاتی کند می خواست نه، دیگر از نعره های وحشیانه پدر از ترس به خود نمی لرزم و می توانم مقابلش بایستم در قبال تئوریهای احمقانه اش فریاد ِ مخالفت بکشم.. برایم فرقی نمی کرد وحشی شود و قاتی کند اما دلم گرفت

دلم گرفت که حالا خواهر ِ کوچکم وارد پروسه ی ترس از این نر شده و اگر بخواهد راه من را طی کند حالا حالاها باید برود تا برسد به نقطه ای که منم و چرا؟ چرا ؟ چرا باید آنهمه ترسیدن ها و لرزیدن ها و مخفی کاری برای مسائلی که جزو حقوق طبیعی و نشانه ی جوانی و سرزندگی آدمی می باشند  را تکرار کند؟ چرا باید مثل من دوران جوانی اش را با فوبیایی به اسم "پدر" طی کند؟ چرا باید نر ِ خانه ی ما آنقدر همه را ترسانده باشد با قاتی کردنهای احمقانه اش، که حتی مادرم هم نخواهد که این جوّ مثلا خانوادگی ایجاد شود با گفتن قضیه ی تعلیم رانندگی؟...

چقدر پرم از حس تنفر نسبت به اخلاق سگی پدرم و چقدر دلم براش می سوزد که چه ارزان زندگی ِ شاد ِ خانوادگی اش را بهای حفظ استراتژی ِ مردانه و پدرسالانه و پر از ترسهای بیمارگونه و احمقانه اش  کرد و ما را از داشتن جمعی صمیمی و خانوادگی که در آن همه از همه چیز بدون ترس با یکدیگر حرف می زنند، محروم کرد ...

یادم هست که من یواشکی کوه می رفتم. می گفتم می روم خانه ی دوستم اما با بچه های دانشگاه_دختر و پسر_کوه می رفتم. تا این حد سخیف کرد و می کند حق و حقوق انسانی مان را که ...

برای خودم و خواهرم و همه ی زنان ِ مانند خودم دلم می گیرد و می گویم: استفراغ بر تفکر چنین نر هایی..

/ 1 نظر / 6 بازدید
حیات

راستش این که بردیش آموزش رانندگی بهش دادی کار خوبی نکردی ولی این که گفتی این حس ترس وجود داره حق با تو می باشد و باید یکجوری این حس رو از بین برد